بعد از مدتها که حسب تجدید شور و حالی در آرزوی رها شدن از دغدغه های روز به لسان الغیب تفال زدم چنین آمد:
" ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش...!!!"
و سلامی دوباره با تاخیر طولانی
.
ما انسانهای عجیبی هستیم (دلنوشته)
ما انسانهای عجیبی هستیم. در فهرست افتخارات ملی مان، مولوی، حافظ، سعدی و ابن سینا همیشه حضور دارند و از آنها به عنوان یک ایرانی مثل خودمان یاد می کنیم و رگ و ریشه علمی، فرهنگی و هنری مان را به نبوغ و خلاقیت فراگیری که همه ایرانیان از آن به وفور بهره برده اند، متصل می دانیم. از ملاقات و مراوده با شخصیت هایی که بهره علمی فراوان دارند بسیار لذت می بریم و همایش های متعددی برای چهره هایی که ماندگار خواهند بود، می گیریم. همه مان دوست داریم که سد کنکور را بشکنیم و پس از آن مدارج دانشگاهی مان را روز به روز بالاتر ببریم و در رشته ای خاص و یا حتی چند رشته صاحب نظر و عقیده شویم. وقتی از کنار کتابفروشی ها می گذریم، اندکی مکث می کنیم و تصمیمی برای خرید کتاب هایی که مدتهاست می خواهیم بخریم می گیریم ولی باز هم این کار را به روز بعد یا شاید وقتی دیگر موکول می کنیم، چراکه خرید کتاب باید حساب شده باشد وسنجیده! اردیبهشت ها ناگهان کتابخوان می شویم و برای رفتن به نمایشگاه کتاب روزشماری می کنیم و بعد با تعصبی فرهنگی به این مکان هجوم می آوریم تا کتاب های مورد نیازمان را تهیه کنیم و باز هم آنها را شانه به شانه کتاب های قدیمی ترمان بایگانی کنیم.
این تاخیرها و این اقدامات و تصمیمات مقطعی و زود گذر اما نتایجی دارد که امروز شاهد بسیاری از آنها هستیم و از آن به عنوان دردی فرهنگی یاد می کنیم.
سرانه مطالعه در کشورمان به 5 دقیقه در روز می رسد ؛ تعداد کتابفروشی ها و انتشاراتی هایمان کاهش می یابد و بساطشان به خاطر نبود مشتری از محله هایمان جمع می شود؛ کتابخانه های سنتی مان همچنان سنتی و با روشی قدیمی اداره می شوند و جز در مقاطع پیش از کنکور، صندلی هایشان خالی می ماند؛ کتاب از سبد خانوار پایین شهری ها خارج می شود و در سبد بالانشین ها حکم شیئی زینتی را پیدا می کند؛ به شمارگان 2،3 هزار نسخه ای کتابها ، رقمی افزوده نمی شود و این تیراژ، سالها در صفحه شناسنامه کتب، ثابت باقی می ماند و...
اگرچه در میان ما افراد دائم المطالعه ای هم هستند که مصداق مطالب عنوان شده قرار نمی گیرند ولی با قضاوتی منصفانه و با استناد به آمار و ارقام اعلام شده از سوی مراکز و موسسات متعدد تحقیقاتی ، باید بپذیریم که فاصله زیادی با کتاب و مطالعه پیدا کرده ایم و این کالای فرهنگی ارزشمند ، جای ثابت و مشخصی در زندگی اغلب ما ندارد. این را هم باید قبول کنیم که هرچند کوتاهی ها و نقصان هایی در عملکرد مسئولان و دست اندرکاران فرهنگی و آموزشی ما وجود داشته و دارد، خود ما نیز می توانیم در نهادینه کردن مطالعه میان اعضای خانواده مان نقش مهمی ایفا کنیم که در این زمینه کوتاهی کرده ایم.
بیست و دومین نمایشگاه کتاب تهران مسلما انقلاب فرهنگی و مطالعاتی ایجاد نمی کند بلکه تلنگر و بهانه ای است برای یادآوری کم توجهی به این کالای فرهنگی ارزشمند که جایگیری آن در زندگی تک تک ما، پیامدهای مثبت بسیاری را برای اعضای خانواده و به ویژه فرزندانمان به دنبال خواهد داشت...
برخی عبارات عامیانه که گاه به طنز و مطایبه و گاهی نیز به عنوان مثل در محافل خانوادگی و دوستانه ما رد و بدل میشوند، با اندک تاملی رگه هایی از مهمترین مسائل و نکات را در بر دارند و اگرچه به شوخی بیان میشوند، حاکی از جدی ترین مباحث اند. بارها شنیده ایم که " جوان هم جوانهای قدیم " ، "مرد هم مردهای قدیم" و عباراتی از این دست که امروزه می توان بسیاری از واژه ها را در چنین عبارتی جایگزین کرد به فرمول زیر: "... هم ...های قدیم"!
مطلب فوق برخلاف ظاهرش اصلا جنبه شوخی ندارد و کاملا جدی است. این جملات مدخلی است به وضعیت تاسف برانگیز فعلی مان در حوزه های مختلف علمی و فرهنگی.
کاش چنین مثلی وسعت نمی یافت و مصداقی در زمینه های علمی – فرهنگی پیدا نمیکرد. ای کاش امروز حتی به شوخی هم نمیتوانستیم بگوییم: " دانشجو هم دانشجوهای قدیم" و " استاد هم استادهای قدیم".
غرض از ذکر این مطالب، سیاه نمایی و انکار توانایی های ویژه برخی نوجوانان دانش آموز یا جوانان دانشجوی نخبه امروز نیست اما بیایید با تاملی واقع گرایانه نگاهی به نتایج مدرک گرایی و توسعه کمی دانشگاه ها داشته باشیم و آنگاه قضاوت کنیم.
چرا بسیاری از رشته های پررونق گذشته، امروز در حال از بین رفتن و فراموشی اند؟ چرا نخبگان و گنجینه های علمی در بسیاری رشته ها همان استادان پیر و پیشکسوت و به قول امروزی تر چهره های ماندگار بالای 60 سال اند؟ چرا این روزها دور و برمان پر از مدرک گرفته هایی است که حتی در زمینه رشته تحصیلی شان فی الجمله بجز معلوماتی کلی و سطحی چیزی در چنته خود ندارند و خجالت میکشند از اینکه به اندازه ای که مدرک کاغذی شان مینمایاند، نیستند؟ فارغ التحصیلانی که به گواه مدرک، دکترند ولی سطح معلوماتشان از لیسانس گرفته یکی دو دهه قبل در همان رشته فراتر نمی رود. استادان و مدیرانی که ما آنها را دکتر مینامیم ولی اغلبشان برای مستور ماندن ضعف علمی و سواد خود، پشت درهای بسته پنهان میشوند و از حضور در مباحث علمی به بهانه های مختلف طفره میروند.شاید علت این وضعیت را باید در عوامل متعددی همچون وضعیت نامناسب آموزشی دانشگاه ها و دغدغه های متعدد فرهنگی و اقتصادی دانشجویان جست و جو کرد، لیکن با شرایط فعلی که روز به روز به تعداد دانشگاهها و دانشجویان افزوده میشود و ما فقط شاهد ارتقاء کمی در آموزش عالی مان هستیم، پایان راهمان به کجا خواهد انجامید؟ آیا باید به افزایش آمار و تعداد تحصیلکرده ها و دکتر و مهندس های مدرکی مان بسنده کنیم درحالی که افتخارات علمی مان انگشت شمار باشند و به شیوه رایج در میان دانشجویان، به استادانمان " دکتر " بگوییم ولی حیفمان بیاید که آنها را استاد خطاب کنیم زیرا شان استادی را هر دکتری ندارد و چه بسیار استادانی از نسل قدیم تر که واقعا استادند هرچند که مدرکی آنها را تایید نکرده باشد....؟؟؟
غرور من فقط در زلالی چشمان تو می شکند، پس آن دو آیینه را از من دریغ مدار تا بشکنم و با تو یکی شوم.
... و آنگاه که نگاهم با نگاهت در آمیزد مرا یارای دیدن نیست.
" این بار هم تو را ندیدم ، چشمان من چقدر گناه می کنند!"
به یاد آن دوست که سروده بود:
"گاهی نمی توان به دو صد شعر ناب گفت
حرفی که یک ترانه لبخند میزند
آه از نگاه چشم سیاهت که گاه گاه
قلب مرا به قلب تو پیوند می زند"
"و مردن را اندک اندک آغاز میکنیم...وقتی":
۱. لحظات عمرمان را به سادگی صرف روزمرگیهای اجباری یا اختیاری میکنیم.
۲. ارزشهای زندگیمان کوچک و کوچکتر میشوند.
۳. باقیها را به گذراها میفروشیم.
۴. سطحی ها دور و برمان پر میشوند.
۵. برای از دست دادن شغل، میز یا جایگاهمان کم کم نگران میشویم!
۶. بزرگمردی را اطرافمان نمی یابیم.
۷. و... . پایان عمر این سروده زبان حالمان میشود:
"زندگی کردن من مردن تدریجی بود آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم"
این هم دلیلی برای اثبات این مدعا که تنها رعایت وزن در شعر (بدون در نظر داشتن جایگاه و ترتیب کلمات ) کافی نیست:
حماسی متزلزل: "خدا کشتی آنجا که خواهد برد اگر ناخدا جامه بر تن درد "
حماسی استوار:" برد کشتی آنجا که خواهد خدای اگر جامه بر تن درد ناخدای"
و مثالی دیگر از همین دست با تغییر وزن و جایگاه واژه ها:
متزلزل: "نابرده رنج گنج میسر نمیشود مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد"
استوار: " به رنج اندر است ای خردمند گنج نیابد کسی گنج نابرده رنج"
سه شنبه شب جای شما خالی مشغول شام خوردن بودیم و متاسفانه رسانه واقعا سرد تلویزیون هم برای مقابله با سکوت روشن بود. برنامه ای پخش میشد مثل همیشه برای سرگرم کردن مردم، تا خدای نکرده شب مبعث دلشان نگیرد و چند دقیقه ای مشکلات فراوانشان را فراموش کنند و به قولی الکی خوش باشند. ما هم مثل بقیه مردم بیننده این برنامه مناسبتی نود دقیقه ای (دقیقه نودی!) بودیم که احتمالا یکی دو شب قبل، مدیر شبکه تصمیم به تولید و پخش آن گرفته بود تا دستور رییس رسانه ملی را برای شاد کردن فضا در شب مبعث اجرا کرده باشد و بعدا توبیخ نشود. فضای برنامه و صحبتهای مجری و میهمانان که کاملا تاییدی بود بر سرد (یخ) بودن رسانه تلویزیون و مثل همیشه توهینی به شعور و وقت بینندگان. اما این برنامه خاری بود که ناگاه با اظهار فضل میهمان برنامه به سبزه نیز آراسته شد....از اینجا به بعد را به شکل فیلمنامه و با نقل قول مستقیم می آورم:
میهمان برنامه: من به مناسبت مبعث پیامبر صحبتهایم را با این شعر زیبا تکمیل میکنم.
"نگار من که به مکتب نرفت و مشق ننوشت به غمزه مساله آموز صد مدرس شد"!!
مجری برنامه: به به، به به:
"ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیده ام را انیس و مونس شد"!!
بگذریم...
مبعث حضرت رسول اکرم (ص) بر همگان مبارک.
واقعا درست نقل کرده اند از بیقدری خار سر دیوار و بالانشینی هایی که در خور فرد نیست هر چند که این روزها خارهای زیادی بر بامها نشسته اند و چه بسا گلهای ارزشمندی که در پای هرزگان بی مقدار برای گذران زندگی ننگین رنجها را تحمل میکنند و به امید تحولی یا طلوعی جدید دم بر نمی آورند.
امروز که روز انزوای نخبگان و کسوف خورشیدهاست، این تک بیتی زیبا کاملا به دل می نشیند:
"امروز چون متاع گرانمایه کم بهاست
ارزانی ام دلیل بود بر گرانی ام".
" گل لاله " (دلنوشته)
و "مهرداد" آن روز مهرت را به من هدیه داد
تویی که نمی شناختمت
اما از آن روز که با چشمان تو آشنا شدم
"گل لاله را بیشتر از هر گلی دوست دارم و پسرانی را که چشم لوچ دارند"
آخر چشمان تو لاله گون بود و چشم مهرداد لوچ...
در آن روز خداحافظی
و آن غروب که همزمان با آخرین کسوف قرن از هم جدا شدیم
آرزو داشتم لااقل عکسی از تو به یادگار داشته باشم
تو آن را هم از من دریغ کردی
... ولی امروز پس از سالها عکست را برایم آوردند
حالا از اینکه عکست را به یادگار دارم بسیار غمگینم
عکسی که بالای آن نوشته شده: "بازگشت همه بسوی اوست"

