
لغزش حوا (شعرواره)
آمیزه ای ز روز و شب ماست چشم تو
عاشق کش است بس که فریباست چشم تو
دیدار هر ستاره ای آسان بود دریغ
در آسمان عشق سهیلاست چشم تو
دلهای مرده از نگهت زنده می شوند
آب حیات یا دم عیسی است چشم تو
در بزم ما به باده و می احتیاج نیست
مستیم بی شراب که میناست چشم تو
از بهر شب نشسته به امید یک طلوع
هم جلوه طلیعه فرداست چشم تو
مژگان تو اگرچه سیه مشق پر خمی است
در مرکزش چو خط معلاست چشم تو
زشت است آسمان و زمین بی حضور تو
نور جمال و جلوه دنیاست چشم تو
این خلقت است یا که نماد جمال حق؟
چون ذات او یگانه و بیتاست چشم تو
خورشید پرفروغ کم آورده است باز
ناز ثری و فخر ثریاست چشم تو
چون اولین گناه زمینگیر می کند
سیب بهشت و لغزش حواست چشم تو
"فرصت عاشقی" (شعرواره)
فرصت رسید و عشق دمادم یگانه شد
قلب شکسته عاشق آن نازدانه شد
رقصی گرفت پیکره خشک و نیمه جان
ناگاه دل ز شور جوانی جوانه شد
زان پیشتر که واژه ای از لب جدا شود
حرفی ز چشم یار به چشمم روانه شد
آن سالکی که سیر و سلوکش براه بود
با تیر یک نگاه اسیر زمانه شد
نوری نداشت چهره خورشید پیش از این
نورش ز نور ماه رخت جاودانه شد
همراه من بمان که سطور جوانی ام
با تارهای گیسوی تو شاعرانه شد
از هر طرف که می نگرم راه بسته است
راه مجاب کردن آن ماه بسته است
گویا جسارتی به حریمش نموده ام
کز خشم اینچنین در درگاه بسته است
از فتنه حکومتیان شکوه چون کنم
وقتی که درب محکمه شاه بسته است؟
زنگی زدم که ناز کشم، دلبری کند
ناگاه گفت گوشی همراه بسته است!
گفتم که ناله میکنم و آه میکشم
افسوس بغض سینه ره آه بسته است
ای کاروان عشق تعلل مجاز نیست
یوسف به قعر چاه و در چاه بسته است
خورشید چون شدی همه زجر است و سوز و ساز
راه فرار از غم جانکاه بسته است
روز و شب من دو رنگ چشمان تو است
باران من از دیده گریان تو است
چون پلک زنی نه روز ماند نه شبم
پس هستی من اسیر مژگان تو است
بی تو اندر بر من نیست نگاری جز غم
بی قرارم به دلم نیست قراری جز غم
روی این دل که ز نور تو جلا یافته بود
آه امروز نمانده است غباری جز غم
آمدی شعله کشیدی به همه کون و مکان
رفتی و از شررت نیست شراری جز غم
اندر این جاده پر پیچ و خم برزخ عشق
بهر من نیست دگر راه فراری جز غم
دل سرگشته ام از دوری تو غمکده شد
نیست در غمکده ام دار و نداری جز غم
چندی است می زیم به سرای جهنمی
این جامه نیست، هست ردای جهنمی
کشور شده به کام تعفن پرستها
دیری است میخوریم غذای جهنمی
رفتند قدسیان زمینی سوی بهشت
ماییم و قیر و قیف و جزای جهنمی
آن عشقهای پاک همه رفت زیر خاک
ما مانده ایم و فسق و زنای جهنمی...

امروز روز سلطنت این نقابهاست
روز غرور تلخ مقدس مآبهاست
دیگر نوای بلبلکان مرده در گلو
اینجا شبانه روز طنین غرابهاست
بر سفره حکومتیان خون مردم است
بهر طعامشان ز جگرها کبابهاست
امروز روز ظلم شما و فریبهاست
فردا زمان عدل خدا و جوابهاست
گنجینه تمدن ایران ما کنون
ویرانه سکندر و افراسیابهاست
آری فریب جای حقیقت نشسته است
خورشید هم تخیلی همچون سرابهاست

" کسوف"(شعرواره)
سرد است روابط جهان فکری کن
قهرند زمین و آسمان فکری کن
آن دختر بکر حوروش هرزه شده
افتاده میان این و آن فکری کن
دین را سر نیزه ریا می بینم
ای مالک اشتر زمان فکری کن
در چهره عابدان دگر نوری نیست
ایمان شده راه کسب نان فکری کن
چندی است که ساجد خلایق شده ایم
ای قبله نمای انس وجان فکری کن
حجاج همه راهی ترکستان اند
از بهر نجات کاروان فکری کن
دیگر همه یقینمان شک شده است
ای رافع هر ظن و گمان فکری کن
خورشید علی ز دینمان رخ پوشید
این است کسوف شیعیان فکری کن
