تبليغاتX
خورشید
نوری نداشت چهره خورشید پیش از این .......... نورش ز نور ماه رخت جاودانه شد

" بن بست "  (شعرواره)  

از هر طرف که می نگرم راه بسته است

راه مجاب کردن آن ماه بسته است

گویا جسارتی به حریمش نموده ام

کز خشم اینچنین در درگاه بسته است

از فتنه حکومتیان شکوه چون کنم

وقتی که درب محکمه شاه بسته است؟

زنگی زدم که ناز کشم، دلبری کند

ناگاه گفت گوشی همراه بسته است!

گفتم که ناله میکنم و آه میکشم

افسوس بغض سینه ره  آه بسته است

ای کاروان عشق تعلل مجاز نیست

یوسف به قعر چاه و در چاه بسته است

خورشید چون شدی همه زجر است و سوز و ساز

راه فرار از غم جانکاه بسته است

نوشته شده توسط محمدرضا سالاریان در ساعت  | لینک  | 

"سیاه و سپید" (شعرواره) 

روز و شب من دو رنگ چشمان تو است

باران من از دیده گریان تو است

چون پلک زنی نه روز ماند نه شبم

پس هستی من اسیر مژگان تو است

نوشته شده توسط محمدرضا سالاریان در ساعت  | لینک  | 

"شرار  غم" (شعرواره)

بی تو اندر بر من نیست نگاری جز غم

بی قرارم به دلم نیست قراری جز غم

روی این دل که ز نور تو جلا یافته بود

آه امروز نمانده است غباری جز غم

آمدی شعله کشیدی به همه کون و مکان

رفتی و از شررت نیست شراری جز غم

اندر این جاده پر پیچ و خم برزخ عشق

بهر من نیست دگر راه فراری جز غم

دل سرگشته ام از دوری تو غمکده شد

نیست در غمکده ام دار و نداری جز غم

 

نوشته شده توسط محمدرضا سالاریان در ساعت  | لینک  |