غرور من فقط در زلالی چشمان تو می شکند، پس آن دو آیینه را از من دریغ مدار تا بشکنم و با تو یکی شوم.
... و آنگاه که نگاهم با نگاهت در آمیزد مرا یارای دیدن نیست.
" این بار هم تو را ندیدم ، چشمان من چقدر گناه می کنند!"
به یاد آن دوست که سروده بود:
"گاهی نمی توان به دو صد شعر ناب گفت
حرفی که یک ترانه لبخند میزند
آه از نگاه چشم سیاهت که گاه گاه
قلب مرا به قلب تو پیوند می زند"
"و مردن را اندک اندک آغاز میکنیم...وقتی":
۱. لحظات عمرمان را به سادگی صرف روزمرگیهای اجباری یا اختیاری میکنیم.
۲. ارزشهای زندگیمان کوچک و کوچکتر میشوند.
۳. باقیها را به گذراها میفروشیم.
۴. سطحی ها دور و برمان پر میشوند.
۵. برای از دست دادن شغل، میز یا جایگاهمان کم کم نگران میشویم!
۶. بزرگمردی را اطرافمان نمی یابیم.
۷. و... . پایان عمر این سروده زبان حالمان میشود:
"زندگی کردن من مردن تدریجی بود آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم"
ابیاتی زیبا از شاطر عباس قمی...
"روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آری افطار رطب در رمضان مستحب است
روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه
بخورد روزه خود را به گمانش که شب است
زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهد
وین عجب نقطه خال تو به بالای لب است
یارب این نقطه لب را که به بالا بنهاد
نقطه هر جا غلط افتاد مکیدن ادب است
منعم از عشق کند ناصح و آگه نبود
شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است
شحنه اندر عقب است و من از او میترسم
که لب لعل تو آلوده به ماءالعنب است"
این هم دلیلی برای اثبات این مدعا که تنها رعایت وزن در شعر (بدون در نظر داشتن جایگاه و ترتیب کلمات ) کافی نیست:
حماسی متزلزل: "خدا کشتی آنجا که خواهد برد اگر ناخدا جامه بر تن درد "
حماسی استوار:" برد کشتی آنجا که خواهد خدای اگر جامه بر تن درد ناخدای"
و مثالی دیگر از همین دست با تغییر وزن و جایگاه واژه ها:
متزلزل: "نابرده رنج گنج میسر نمیشود مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد"
استوار: " به رنج اندر است ای خردمند گنج نیابد کسی گنج نابرده رنج"