تبليغاتX
خورشید
چونان خورشید باش که اگر خواستی نتابی، نتوانی
 
 

  "خسوف در راه است"(دلنوشته)

روزهایمان سیاهتر از شب است و شبهایمان سپیدتر از روز.

از آخرین کسوف قرن سالها می گذرد اما خورشید گویا قصد رونمایی ندارد.

پس ای شب تیره و تار بر چهره های سیاهمان تا ظلمت مطلق بتاب!

آری خسوف در راه است...

|+| نوشته شده توسط محمدرضا سالاریان در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388  |
 

 

 

ما انسانهای عجیبی هستیم (دلنوشته)

ما انسانهای عجیبی هستیم. در فهرست افتخارات ملی مان، مولوی، حافظ، سعدی و ابن سینا همیشه حضور دارند و از آنها به عنوان یک ایرانی مثل خودمان یاد می کنیم و رگ و ریشه علمی، فرهنگی و هنری مان را به نبوغ و خلاقیت فراگیری که همه ایرانیان از آن به وفور بهره برده اند، متصل می دانیم. از ملاقات و مراوده با شخصیت هایی که بهره علمی فراوان دارند بسیار لذت می بریم و همایش های متعددی برای چهره هایی که ماندگار خواهند بود، می گیریم. همه مان دوست داریم که سد کنکور را بشکنیم و پس از آن مدارج دانشگاهی مان را روز به روز بالاتر ببریم و در رشته ای خاص و یا حتی چند رشته صاحب نظر و عقیده شویم. وقتی از کنار کتابفروشی ها می گذریم، اندکی مکث می کنیم و تصمیمی برای خرید کتاب هایی که مدتهاست می خواهیم بخریم می گیریم ولی باز هم  این کار را به روز بعد یا شاید وقتی دیگر موکول می کنیم، چراکه خرید کتاب باید حساب شده باشد وسنجیده!  اردیبهشت ها ناگهان کتابخوان می شویم و برای رفتن به نمایشگاه کتاب روزشماری می کنیم و بعد با تعصبی فرهنگی به این مکان هجوم می آوریم تا کتاب های مورد نیازمان را تهیه کنیم و باز هم آنها را شانه به شانه کتاب های قدیمی ترمان بایگانی کنیم.

این تاخیرها و این اقدامات و تصمیمات مقطعی و زود گذر اما نتایجی دارد که امروز شاهد بسیاری از آنها هستیم و از آن به عنوان دردی فرهنگی یاد می کنیم.

سرانه مطالعه در کشورمان به 5 دقیقه در روز می رسد ؛ تعداد کتابفروشی ها و انتشاراتی هایمان کاهش می یابد و بساطشان به خاطر نبود مشتری از محله هایمان جمع می شود؛ کتابخانه های سنتی مان همچنان سنتی و با روشی قدیمی اداره می شوند و جز در مقاطع پیش از کنکور، صندلی هایشان خالی می ماند؛ کتاب از سبد خانوار پایین شهری ها خارج می شود و در سبد بالانشین ها حکم شیئی زینتی را پیدا می کند؛ به شمارگان 2،3 هزار نسخه ای کتابها ، رقمی افزوده نمی شود و این تیراژ، سالها در صفحه شناسنامه کتب، ثابت باقی می ماند و...

اگرچه در میان ما افراد دائم المطالعه ای هم هستند که مصداق مطالب عنوان شده قرار نمی گیرند ولی با قضاوتی منصفانه و با استناد به آمار و ارقام اعلام شده از سوی مراکز و موسسات متعدد تحقیقاتی ، باید بپذیریم که فاصله زیادی با کتاب و مطالعه پیدا کرده ایم و این کالای فرهنگی ارزشمند ، جای ثابت و مشخصی در زندگی اغلب ما ندارد. این را هم باید قبول کنیم که هرچند کوتاهی ها  و نقصان هایی در عملکرد مسئولان و دست اندرکاران فرهنگی و آموزشی ما وجود داشته و دارد، خود ما نیز می توانیم در نهادینه کردن مطالعه میان  اعضای خانواده مان نقش مهمی ایفا کنیم که در این زمینه کوتاهی کرده ایم.

بیست و دومین نمایشگاه کتاب تهران مسلما انقلاب فرهنگی و مطالعاتی ایجاد نمی کند بلکه تلنگر و بهانه ای است برای یادآوری کم توجهی به این کالای فرهنگی ارزشمند که جایگیری آن در زندگی تک تک ما، پیامدهای مثبت بسیاری را برای اعضای خانواده و به ویژه فرزندانمان به دنبال خواهد داشت...

  

|+| نوشته شده توسط محمدرضا سالاریان در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388  |
 
" از کتاب نورالعلوم" (نقل)

شیخ (ابوالحسن خرقانی) گفت: خداوند بر دل من ندا کرد " بنده من، چه بایدت؟ بخواه ". گفتم:"الهی بودن تو نه بس که دیگر خواهم؟".

|+| نوشته شده توسط محمدرضا سالاریان در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 
استادان دیروز؛ دکترهای امروز! (دلنوشته)  

برخی عبارات عامیانه که گاه به طنز و مطایبه و گاهی نیز به عنوان مثل در محافل خانوادگی و دوستانه ما رد و بدل میشوند، با اندک تاملی رگه هایی از مهمترین مسائل و نکات را در بر دارند و اگرچه به شوخی بیان میشوند، حاکی از جدی ترین مباحث اند. بارها شنیده ایم که " جوان هم جوانهای قدیم " ، "مرد هم مردهای قدیم" و عباراتی از این دست که امروزه می توان بسیاری از واژه ها را در چنین عبارتی جایگزین کرد به فرمول زیر: "... هم ...های قدیم"!

مطلب فوق برخلاف ظاهرش اصلا جنبه شوخی ندارد و کاملا جدی است. این جملات مدخلی است به وضعیت تاسف برانگیز  فعلی مان در حوزه های مختلف علمی و فرهنگی.

کاش چنین  مثلی وسعت نمی یافت و مصداقی در زمینه های علمی – فرهنگی پیدا نمیکرد. ای کاش امروز حتی به شوخی هم  نمیتوانستیم بگوییم: " دانشجو هم دانشجوهای قدیم" و " استاد هم استادهای قدیم".

غرض از ذکر این مطالب، سیاه نمایی و انکار توانایی های ویژه برخی نوجوانان دانش آموز یا جوانان دانشجوی نخبه امروز نیست اما بیایید با تاملی واقع گرایانه نگاهی به نتایج مدرک گرایی و توسعه کمی دانشگاه ها داشته باشیم و آنگاه قضاوت کنیم.

چرا بسیاری از رشته های پررونق گذشته، امروز در حال از بین رفتن و فراموشی اند؟ چرا نخبگان و گنجینه های علمی در بسیاری رشته ها همان استادان پیر و پیشکسوت و به قول امروزی تر چهره های ماندگار بالای 60 سال اند؟ چرا این روزها دور و برمان پر از مدرک گرفته هایی است که حتی در زمینه رشته تحصیلی شان فی الجمله بجز معلوماتی کلی و سطحی چیزی در چنته خود ندارند و خجالت میکشند از اینکه به اندازه ای که مدرک کاغذی شان مینمایاند، نیستند؟ فارغ التحصیلانی که به گواه مدرک، دکترند ولی سطح معلوماتشان از لیسانس گرفته  یکی دو دهه قبل در همان رشته فراتر نمی رود. استادان و مدیرانی  که ما آنها را دکتر مینامیم ولی اغلبشان برای مستور ماندن ضعف علمی و سواد خود، پشت درهای بسته پنهان میشوند و از حضور در مباحث علمی به بهانه های مختلف طفره میروند.شاید  علت این وضعیت را باید در عوامل متعددی همچون وضعیت نامناسب آموزشی دانشگاه ها و دغدغه های متعدد فرهنگی و اقتصادی دانشجویان جست و جو کرد، لیکن با شرایط فعلی که روز به روز به تعداد دانشگاهها و دانشجویان افزوده میشود و ما فقط شاهد ارتقاء کمی در آموزش عالی مان هستیم، پایان راهمان به کجا خواهد انجامید؟ آیا باید به افزایش آمار و تعداد تحصیلکرده ها و دکتر و مهندس های مدرکی مان بسنده کنیم  درحالی که افتخارات علمی مان انگشت شمار باشند و به شیوه  رایج در میان دانشجویان، به استادانمان " دکتر " بگوییم ولی حیفمان بیاید که آنها را استاد خطاب کنیم  زیرا شان استادی را هر دکتری ندارد و چه بسیار استادانی از نسل قدیم تر که واقعا استادند هرچند که مدرکی آنها را تایید نکرده باشد....؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط محمدرضا سالاریان در یکشنبه دهم آذر 1387  |
 
" بن بست "  (شعرواره)  

از هر طرف که می نگرم راه بسته است

راه مجاب کردن آن ماه بسته است

گویا جسارتی به حریمش نموده ام

کز خشم اینچنین در درگاه بسته است

از فتنه حکومتیان شکوه چون کنم

وقتی که درب محکمه شاه بسته است؟

زنگی زدم که ناز کشم، دلبری کند

ناگاه گفت گوشی همراه بسته است!

گفتم که ناله میکنم و آه میکشم

افسوس بغض سینه ره  آه بسته است

ای کاروان عشق تعلل مجاز نیست

یوسف به قعر چاه و در چاه بسته است

خورشید چون شدی همه زجر است و سوز و ساز

راه فرار از غم جانکاه بسته است

|+| نوشته شده توسط محمدرضا سالاریان در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387  |
 
"سیاه و سپید"(شعرواره) 

روز و شب من دو رنگ چشمان تو است

باران من از دیده گریان تو است

چون پلک زنی نه روز ماند نه شبم

پس هستی من اسیر مژگان تو است

|+| نوشته شده توسط محمدرضا سالاریان در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387  |
 
"شرار  غم" (شعرواره)

بی تو اندر بر من نیست نگاری جز غم

بی قرارم به دلم نیست قراری جز غم

روی این دل که ز نور تو جلا یافته بود

آه امروز نمانده است غباری جز غم

آمدی شعله کشیدی به همه کون و مکان

رفتی و از شررت نیست شراری جز غم

اندر این جاده پر پیچ و خم برزخ عشق

بهر من نیست دگر راه فراری جز غم

دل سرگشته ام از دوری تو غمکده شد

نیست در غمکده ام دار و نداری جز غم

 

|+| نوشته شده توسط محمدرضا سالاریان در سه شنبه هفتم آبان 1387  |
 
"شراب خدا"(نقل)

سالها پیش دوستی در پاسخی موجز به پرسشی درباره مراحل سیر و سلوک و منازل عرفانی،  عبارت عربی زیبایی برایمان خواند به شرح زیر...که چند روز پیش در گپی دوستانه دوباره این عبارت یادآوری شد:

" ان لله تعالی شرابا لاولیائه ـ  اذاشربوا سکروا ـ اذا سکروا طربوا ـ اذا طربوا طابوا ـ اذا طابوا ذابوا ـ اذا ذابوا خلصوا ـ اذا خلصوا طلبوا ـ اذا طلبوا وجدوا ـ اذا وجدوا وصلوا ـ اذا وصلوا اتصلوا ـ و اذا اتصلوا لا فرق بینهم و بین حبیبهم"

 

|+| نوشته شده توسط محمدرضا سالاریان در شنبه بیست و هفتم مهر 1387  |
 
"تک بیتی عماره"(نقل)

"اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن

تا بر لب تو بوسه زنم چونش بخوانی"

در اسرارالتوحید آمده : روزی قوال در خدمت شیخ(ابو سعید ابوالخیر) این بیت برمیگفت. شیخ از او پرسید که این بیت کراست؟ گفت: عماره مروزی. شیخ بلافاصله برخاست و با جماعت صوفیان به زیارت خاک عماره شد. 

|+| نوشته شده توسط محمدرضا سالاریان در سه شنبه شانزدهم مهر 1387  |
 
"دوباره تو را ندیدم!"(دلنوشته)

غرور من فقط در زلالی چشمان تو می شکند، پس آن دو آیینه را از من دریغ مدار تا بشکنم و با تو یکی شوم.

... و آنگاه که نگاهم با نگاهت در آمیزد مرا یارای دیدن نیست.

" این بار هم تو را ندیدم ، چشمان من چقدر گناه می کنند!" 

 به یاد آن دوست که سروده بود:

"گاهی نمی توان به دو صد شعر ناب گفت

حرفی که یک ترانه لبخند میزند

آه از نگاه چشم سیاهت که گاه گاه

قلب مرا به قلب تو پیوند می زند"

 

|+| نوشته شده توسط محمدرضا سالاریان در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387  |
 
 
بالا